یارب
۱- مثنوی، شاهکار مولوی، با حکایت یک نی آغاز میشود. نیای که تا حدی نماد روح آدمیست و نوای غمبار آن طنینِ دردیست پنهان، در دل هر انسانِ از اصلِ خویش دورماندهای.
مولانا وجه تراژیک زیست آدمی در این جهان را «فراق» میداند. ما همه روزگاری جزیی از «دریای مستور امر الوهی» بودهایم؛ اما اکنون قطرهی کوچک وجود ما دور از آن دریا در بیابانِ این جهانِ وهمآلود افتاده است. از نظر مولوی زندگیِ اصیل، آن است که متصل به امر الوهی باشد؛ از این رو زندگی ما تا زمانی که «جدا از اصل خویش» است، اصیل نیست.
۲- نوای نی به طرز شورانگیزی غمبار است. غمبار است، چون از «جداییها شکایت میکند» و شورانگیز است، چون شرح دهندهی اشتیاق عمیق به وصال مجدد محبوب است. از دیدگاه مولانا حس پریشانی همواره در ژرفای روح آدمی حضور دارد و روح ما در این جهان هرگز آرام نخواهد بود؛ چه، همواره نوعی «درد فراق» را تجربه میکند. از این رو، شکایت نی، آوای غمانگیز روح ماست وقتی به یاد منزلگه راستین و گذشتههای خوشش میافتد.
۳- از نظرگاه مولانا زندگی غیر اصیل، یعنی زندگی آمیخته با فراق، سرشار از دو حس قویست: تشویش و ملالت. دلیلاش ساده است: هنگامی که قطرهی روح انسان دیگر بخشی از آن دریا نباشد در معرض نیستی قرار میگیرد. یک قطرهی تنها در مقابل تابش آفتاب به طرفهالعینی بخار و با وزش باد، در اندک لحظهای خشک میشود. زندگی فراقآمیز هم، همواره در آستانهی نابودیست و همین تهدیدِ همیشگی منشأ تشویش آدمیست.
از سوی دیگر حکایت زندگی آمیخته با فراق آدمی، به تعبیر مولانا، مانند حکایت شاهزادهایست که به زندگی در قصری فراخ عادت داشته و اکنون محکوم به زندگی در زندانی کوچک و بسیار تاریک است که حتا پنجرهای هم ندارد. او زمانی که در قصر میزیسته همیشه چیز جدیدی برای کشف کردن داشته است:
بیکرانگی آسمان، جلوهی رنگرنگ غروب و افق بیپایان دریا؛ دیگر چه جایی برای ملالت؟ اما اکنون که میان دیوارهای سرد و بیمنظره محبوس شده، هیچ اتفاق تازه و روحبخشی رخ نمیدهد و اینگونه است که او عمیقاً ملول میشود.
قطره تا هنگامی که با دریا بود، نامحدود و بیکرانه بود، اما اکنون که جدا افتاده، در فردیتِ محدودِ خودش اسیر شده است. منشأ ملالتْ «متناهی بودن» است، محصور شدنْ در کرانهای گریزناپذیر.
از نظر مولوی آدمی برای غلبهی حقیقی بر دردِ تشویش و ملالت در زندگیاش تنها یک راه دارد: رسیدن به زندگی اصیل، پیدای کردن راهی به سوی آن منزل ازلی و دوباره به دریا پیوستن؛ چنین سفریست که آرامش و شادی حقیقی را برای روح ما به ارمغان میآورد.
۴- اما کدامین راه به سوی آن دریا میرود؟ روح آدمی چهگونه میتواند روزگار وصل خویش را بازجوید؟ مولوی اعتقاد دارد تا هنگامی که مهمترین مانع چنین بازگشتی را نشناختهایم نمیتوانیم به این سوال پاسخ دهیم. اما به راستی چیست که از اتحاد دوبارهی ما با آن دریا و غلبه بر فراق جلوگیری میکند؟
پاسخ مولانا ساده و روشن است: مانع، «خودِ» آدمیست، «خویشتن» آدمی.
مولوی برای ما داستان عاشقی را تعریف میکند که به سراغ معشوقش میرود و در خانهی محبوبش را میکوبد. معشوق از پشت در میپرسد که چه کسی پشت در است؟ عاشق جواب میدهد: «من». معشوق با ناامیدی چنین میگوید:
«دور شو. هنوز زمان مناسب نرسیده است. اینجا برای چنین شخص خامی جا نیست.»
پس از سالی فراق، عاشق بازمیگردد و با ترس و لرز در خانهی معشوق را میکوبد. معشوق میپرسد: «کیست که در میزند؟» عاشق اینبار میگوید: تو! «گفت بر در هم تویی ای دلستان.» و اینجاست که معشوق در را میگشاید و میگوید: «دو «من» در این سرا نمیگنجند. حالا که تو، من شدهای و از آن «منِ تو» چیزی نمانده، میتوانی بیایی.»
پیام مولانا روشن است: اگر خواهان وصال معشوق هستی، باید از «خود»ات رها شوی.
این «خود»، برای مولوی همان وجود از خدا جدا شدهی آدمیست و دو ویژگی مهم دارد: نخست آن که این «خود» از منظر اخلاقی منشأ خودخواهی و خودپرستیست. شخصی که وجودش پیرامون خودش میتند تنها به دنبال منفعت شخصیست و کمتر بهایی برای دیگران قائل است. ویژگی دوم و مهمتر این که این «خود» خودش را در مقابلِ «دیگران» تعریف میکند.
بنابراین «خود» از جنس مرز است؛ حدیست که خویشتن را از وجودهای دیگر تمیز میدهد. حد و مرز، دوری و فاصله میآفرینند و اینها «خود» را از مرتبهی وحدت به مرتبهی فراق تنزل میدهند. به همین دلیل است که مولوی این «خود» را اُمّ الخبائث مینامد و آن را منشأ اصلی تشویش و ملالت میشمارد.
۵- پس چهگونه میتوان این «خودِ» خودخواهِ محدود کننده را درمان کرد؟ روح ما چهطور میتواند شکوفا شود؟ یا به بیان دقیقتر، چهگونه میتوان حد و مرز«خود» را تغییر داد؟ خوب است اشاره شود به طور کلی تغییر حدود و مرزهای«خود» یکی از اهداف دینورزیست:
به عنوان مثال در ودانتای هندی هدف دینورزی فراخ کردن «خویشن خویشِ» آدمیست تا آنجایی که تمام موجودات را در بر بگیرد، در آیین بودا هدفْ محو کردن این خود است و در ادیان الهی هدفْ یکی شدن با امر الوهیست.
از دیدگاه مولوی تنها راه چنین تغییر و تبدیلی راه عشق است. مولوی عشق را “طبیب جمله علتهای ما” مینامد و مهمتر از آن، «عشق» را علاج خودبینی و تکبر، که در نگاه او منشأ تمام بدیها هستند، میداند. او قویاً ما را به عاشق شدن ترغیب میکند:
عمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیر
آبِ حیات است عشق، در دل و جانش پریر
هر که به جز عاشقان ماهىِ بىآب دان
مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر
(دیوان کبیر، ۱۰ - ۱۱۹۰۹)
بترین مرگها بیعشقی است
بر چه میلرزد صدف؟ بر گوهرش
(دیوان کبیر، ۱۳۲۹۷) مقاله ومقالات
هر که را نبض عشق مینجهد
گر فلاطون بود تواَش خر گیر
(دیوان کبیر، ۱۲۳۳۰)
عشق گزین، عشق، بى حیات خوش عشق
عمر بود بار همچنان که تو دیدى
(دیوان کبیر، ۳۲۲۱۰)
اما چرا عشق «طبیب جمله علتهای ما» است؟
از نظر مولانا قدرت جادویی عشق، توانایی آن در تغییر حدود و مرزهای «خود» است. از دیدگاه او گوهر عشق «قربانی شدن» و جانبازیست. عاشق حقیقی کسیست که پایکوبان جان بر معشوق میافشاند.
انسان به محض آن که عشق را تجربه کند شیوهی زیستناش به کلی دگرگون میشود. آدمی قبل از این که عاشق شود، دانسته یا نادانسته، خودش را مرکز جهان میپندارد، اما به محض این که عاشق میشود ساختار «خود»اش متحول میشود.
برای تشکیل پیوند عشق، باید در مقابل دیگری گشاده بود و در صورت لزوم خود را برای محبوب فدا نمود. و همین گشایش و گشودگی مرزهای «خود» آدمی را دگرگون میکند و مرکز وجود آدمی را از «خود» به «معشوق» تغییر میدهد. مولوی گاهی اوقات این تغییر را «مرگِ پیش از مرگ» یا «مرگ در نور» مینامد. از راه عشق است که انسان مجال گسستن از خود و پیوستن به معشوق را مییابد.
۶- بیشتر عرفای مسلمان، از جمله مولوی، عشق زمینی را پلی به سوی عشق الهی دانستهاند. از دیدگاه اینان تجربهی یک عشق زمینی واقعی روح آدمی را آمادهی جهشهای بلندتر و عشقورزی مستقیم به خداوند میکند. با این حال مولانا گاهی اوقات از تمثیل دیگری استفاده میکند که فهم متفاوت او از رابطهی عشق زمینی و عشق الهی را نشان میدهد.
مولوی مدعیست آدمی برای ادراک روح جهان، که همانا خداوند است، به دو آینه نیاز دارد: قلب خویش و قلب معشوق خویش. عاشق آینهی خود را در برابر آینهی معشوق قرار میدهد و به محض برقراری پیوند عشق این دو آینه یکدیگر را تا بینهایت بازمیتابانند. بینهایت، در فضای میان دو آینه جلوه میکند. تفاوت تمثیلِ آینه و تمثیلِ پل مهم است: آدمی هنگامی که از پل میگذرد و به سوی دیگر قدم میگذارد دیگر نیازی به پل ندارد؛ اما، مشاهدهی بینهایت کاملاً به حضور هر دو آینه وابسته است.
به بیان دیگر در تمثیلِ پل، عشق زمینی تنها ارزش وسیلهای دارد و هنگامی که آدمی به خدا رسید، معشوق به کلی بیاهمیت میشود؛ اما در تمثیلِ آینه، عشقِ زمینی ذاتاً ارزشمند است، چرا که امر قدسی تنها از دریچهی وجود معشوق قابل درک است.
خداوند در فضای میان دو انسان جلوه میکند و همانطور که بسیاری از عرفای مسلمان ادعا کردهاند: راه رسیدن به خدا از گذرگاه شفقت بر خلق میگذرد.
از این رو، عشق، نه تنها بزرگ آموزگار نوعدوستی و دیگردوستیست، بلکه با مرزهای «خودِ» آدمی را متزلزل میکند و به او فرصت منحصر به فردی برای تجربهی امر قدسی از دریچهی وجود معشوق اعطا میکند.
به همین دلیل است که مولوی از ما دعوت میکند از مرزهای این دین و آن دین بگذریم و خودمان را وقف «مذهب عشق» کنیم. برای مولانا «مذهب عشق» به معنای نفی این دین و آن دین نیست، بلکه مرتبهی بالاتری از معنویت است. این ایده عمیقاً ریشه در تجربهی شخصی مولوی از عشق دارد. قبل از ملاقات با شمس، مولوی مردِ دین بود.
برای مردِ دین، دین مرکز جهان معنویت است و رستگاری تنها از راه یک دین خاص امکانپذیر است؛ اما پس از ملاقات با شمس، مولوی مرد خدا شد و برای مرد خدا، هیچ تفاوت بنیادینی میان این دین و آن دین، تا زمانی که انسان را به سوی خدا رهنموناند، وجود ندارد.
تجربهی شخصی مولانا از عشق نقطهی عطفی در خداشناسی او بود، نوعی «انقلاب کوپرنیکی». برای مردِ خدا، این خداست که مرکز جهان معنویت است، نه این دین و آن دین خاص و هدفْ مواجهه با خداوند است ورای هر پرده و حجابی، حتا حجابِ دین. به همین دلیل است که مولانا خودش را پیرو مذهب عشق مینامد:
دین من از عشق زنده بودن است
زندگى زین جان و تن ننگ من است
(مثنوی، دفتر ششم، ۴۰۵۹)
ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست
(مثنوی، دفتر دوم، ۱۷۶۰)
۷- سخن آخر این که مولانا هم مانند افلاطون عشق را پاسخی به زیبایی میداند. عاشق باید به تمام انواع زیبایی در این جهان حساس باشد. مولوی میگوید در مذهبِ او نگریستن به این کتاب و آن کتاب برای شناخت خدا کار بیهودهای است؛ برای شناخت خداوند باید در زیبایی معشوق نگریست:
عاشقان را شد مدرّس حسن دوست
دفتر و درس و سبقشان روی اوست
(مثنوی، دفتر سوم، ۳۸۴۷)
زیباییِ الهامبخشِ عشق، فراخی و گشادگیای که عشق به ارمغان میآورد و همچنین دورنمای اتحاد دوباره با معشوق، مؤلفههای مذهب عشق مولانا هستند که درد فراق را درمان و به روح آدمی کمک میکنند تا بر حس همیشگی تشویش و ملالت غلبه کند. پاسخ مولوی به تراژدیِ گرفتاریِ آدمی در این جهان، چیزی جز همان پیام عالمگیر عشق نیست: دوست داشتن و دوست داشته شدن.
یا علی
یارب
امروزه بیشتر جوانان و نوجوانان که به مرحله پرسشهای ریشه ای از دین رسیده اند این سوال برایشان مطرح است که :" آیا دین اسلام، دین غم و اندوه است؟"
بنده مطلبی را از کانون پرسمان دریافت کردم که اینجا بدون دخل و تصرف می آورم..
" پرسش : من 18سالمه، چند تا سؤال دارم راجع به دین و دستورات اسلام:
1- چرا اسلام انسان ها راهمواره به غم و اندوه دعوت کرده تا نشاط؟
پاسخ:
1. این که حضرت عالی احساس می کنید دین اسلام ، دین غم و اندوه است، شاید به این سبب است که حضرت عالی دین را نه با خود دین بلکه با دینداران شناخته اید ؛ اگر آشنایی شما با دین ، بیشتر ، از هیئتهای عزاداری و امثال آنها باشد طبیعی است که چهره اندوه آلود دین را خواهید دید ؛ و اگر شما بیشترین تماسّتان با دیندارانی می بود که بیشتر ، اهل دعا و عبادتند ، در آن صورت احساس می کردید که دین اسلام بیشتر از همه چیز ، به دعا و عبادت اهمیّت داده است ؛ و اگر بیشترین ارتباط شما با طلاب علوم دینی بود ، این احساس به شما دست می داد که دین اسلام بیشتر از هر چیزی ، به علم و تقوا توصیه کرده است ؛ و... درحالی که هیچکدام اینها چهره تمام نمای دین اسلام نیستند . هر کدام اینها ، چهره اسلام از یک زاویه خاصّ هستند .
برای این که بتوانید یک تصویر جامع و تمام رخ از دین اسلام و مذهب تشیّع به دست آورید باید دین اسلام و مذهب تشیّع را از خود متون دینی ( قرآن کریم و روایات اهل بیت (ع) مثل کتاب نهج البلاغه ) به دست آورید. آن هم نه یک قسمت از قرآن یا یک کتاب روایی موضوعی ، بلکه باید کلّ قرآن کریم را همراه با کلّ یک کتاب روایی جامع مطالع فرمایید تا معلوم شود که آیا در دین اسلام ، غم واندوه اصالت دارد یا نشاط و سرزندگی ؛ و عقیده ما این است که در اسلام نشاط و سرزندگی اصل است ؛ و غمهایی هم که در اسلام توصیه شده اند گرچه به ظاهر غمند ولی در اصل از سنخ نشاط بوده و موجب انبساط روح می شوند ؛ همچنین با مطالعه متون دین این مطلب برای شما معلوم می شود که آیا گریه و غمی که در دین توصیه شده به معنی گریه و غم سازنده است یا به معنی غم و گریه رکود آور ؛ چون هم گریه اقسامی دارد هم غم ؛ کما این که شادی و نشاط هم اقسامی دارد ؛ و بعضی از اقسام آن نه تنها مفید نیست بلکه مضرّ است.
خلاصه مطلب این که:
1) هم غم اقسامی دارد هم شادی و نشاط . 2) بعضی از اقسام شادی و نشاط مفید و رشد آورند و برخی دیگر مضرّ و رکود آور ؛ همین طور بعضی از اقسام غم و غصه هم مفید و رشدآور بوده و برخی دیگر مضرّ و رکود آورند. 3) دین ، هم با غم رکود آور مخالف است هم با شادی رکود آور ؛ و برعکس ، هم به شادی و نشاط رشدآور توصیه می کند هم به غم رشد آور . 4 ) آنچه در اسلام اصل است ، احساس انبساط روح و احساس نورانیّت و صعود به سمت ملکوت عالم است ؛ و نشاط و شادی حقیقی همین است ؛ لذا اگر این حالت با نوع خاصی از غم حاصل شود ، باطن آن غم شادی است ؛ و چنین غمی غم مقدّس است ؛ و اگر این حالت با شادی و نشاط ظاهری هم به دست آید باز آن نشاط وشادی مقدّس و مطلوب است ؛ لذا اسلام اصالتاً فقط شادی و نشاط را توصیه می کند ؛ لکن شادی حقیقی را نه فقط شکل و قالب شادی را....... "
جوابها خوب بود ولی تا اینجای مسئله می بینیم جواب قانع کننده ای برای سوال کننده که جوانی جستجوگر هست داده نشده است.
جوان امروز دین را از کجا بشناسد.
1. خود دین را چه کسانی تفسیر می کنند تا جوان بی سواد مطالعه کند؟
2. چهره ی اصلی اسلام کجاست؟ آیا جوان باید دنبالش بگردد یا نه! باید در کشور اسلامی، مکتب چهره ی اصلی را جزو دروس گرداند؟ چگونه؟
3. این قسمت را برای علت اصلی ایجاد این تاپیک که آشنایی کودکان با مفهوم غم عاشورا بود می نویسم "غمی که از عاشورا ما می شنویم بالواقع غم افسردگی روحی به همراه دارد وقتی زمینه ی افسردگی با مشکلات صف کشیده ی اجتماعی همراه است. پس مضر است!"
......
آره واقعا چرا؟
مقصر کیه؟
به نظر من فقط تعصب. تعصب. تعصب.
حالا چرا صدا و سیما در کشش جوانان به برنامه هایش اینگونه عمل می کند جای بسی بحث است. جوان با طراوت نباید به سوی رسانه های غرب کشیده شود و شادی کذایی را از آنجا به وام گیرد. که خود بحث دیگری است.
بنده که دل پری از صدا و سیما داشتم یک ماه پیش مسیرم به جام جم افتاد و رفتم تو و کلی با مدیری صحبت کردم. به مسائل خوبی اشاره کردند که خیلی چرا ها در نظر بنده صف کشید.
مگر اسلام دین دافعه است که اینگونه برنامه ریزی می شود و به کار گرفته می شود.
یکی از گفته ها ( در واقع اعترافات) مدیر این بود : مثلا نگرشی که برنامه ها از یک زن محجبه برای بیننده ایجاد کرده، پایین شهری ، فقیر و مستاجر و در کل بدبخت .... و اهل نماز
وقتی پرسیدم: خب حالا که خوب می دانید چرا اقدامی نمی شه که برای خانمهای واقعا محجوب در شغل مورد علاقه ی شان مشکلی پیش نیاد. روی نگرشها کار بشه. صدا و سیما واقعا رسالت بزرگی به دوش داره نباید کوتاهی کنه.
چرا برای روزهای شهادت ائمه اطهار، رسانه ها همه یالان و غم می ریزد. بدون گفتن حتی شخصیتی از زندگی آن امام و دوره ی تاریخ آن که چشمگیر باشد.
حالا روزهای تولد امامان عزیزمان، عزیزتر از جانمان، گلهای اسلاممان، تلوزیون را ببندی خیلی آروم می شی تا روشن بمونه و حرص بخوری. چی نشون می ده. برنامه ی آکروباتیکهای دور انداخته شده ی غرب را، بند بازان و شعبده بازان و سیرک بازان بی مزه ی غرب را و دوربین مخفی های مثلا خنده دار غرب را، سگ و گربه بازی های خانوادگی غرب را. لرر هاردی و چارلی چاپلین تکرای را...... ( برای خود بنده که واقعا گریه آوره) اینم شادی ماست. نمی دونم کی تعریف کرده.
آخه، مجبور نیستین که مردمو شاد کنین، بی زحمت همون برنامه های تعریف شده هر روز را ردیف کنید خوشحال می شیم. البته برای کسانی که بیننده ی ثابت تلوزیون هستند.
کلی بحث ........ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چرا؟
....
در مورد غم پرستی مردم. جای بسی تاسفه که جوان دانشجو و تحصیل کرده ای که به بن بست می رسه به رَمّالها و دعا نویسان روی می آورد برای حل مشکلش. تحصیل کرده های کنونی!!!!!
اسلام به این زیبایی را چرا مخفی کردیم.
چرا گریه هایش را برای تشدید افسردگی جوانان تفسیر می کنیم.
اصلا اسلام کجا تشریف دارد تا عموما بشناسیم. نه به دینداران.
همیشه به خاطردارم زمان جنگ اگر که بحران کشوری همه جا را گرفته بود ولی همه شاد بودند. خانواده هایی که در جبهه عزیزانی داشتند و شهید داشتند ولی شادی و شعف و گردشها و تفریحات، همیشه از ته دلِ مردم نشأت می گرفت نه کذایی بود چون کنون. شادیهای امروزه ظاهری است و با غمها همراهه. چرا؟
هر چه قران می خوانیم حدیث می خوانیم ولی صبر ایوب را نمی فهمیم. چرا جوان امروزی به اسلام هم شک می کند.
چنان پیش رفته که خدا را هم زیر سوال می برد.
پوچ گرایی متاسفانه دامن جوانان ما را هم می گیرد چرا اسلام دستش را نمی گیرد که هیچ ماتمهایش را فریاد می کند.
دلم خیلی پره چون درد کشیده دیدم و شاید بنده هم یکی از اونها باشم می گم. مزار شهدایمان را به گلستان تبدیل می کنند با هزینه های گزاف که نه مادر شهیدی راضی است نه خواهرش و ....... مقدساتمان را به مزارها رهنمون می کنند. اونوقت دنبال شادی باشیم. عوض فرهنگ سازی و تبلیغ متن ساده و رسای اسلام، اشک ریختن را بر چشمان همیشه گریان مردم عادت داده اند. چرا؟
.....
وقتی هنوز موسیقی در گناه بودن و نبودنش توی شک افتاده .... خُب نوحه ها با همان آهنگها، بی شبهه جلو می روند!!!
روز عاشورا آهنگهای استانبولی را در هیئت عزاداریها با متن مصیبتها می شنویم. همه چیز بهم ریخته. فعلا دیگه حرفی برای گفتن ندارم....
بنده مخالف برنامه های خوب رسانه های داخلی نیستم. موافقم خیلی برنامه های خوب داره که جای تشکر داره اما بحث اصلی اینه که اسلام چطور شادی رو معرفی کرده که ساده ترین رسانه ی داخلی یعنی تلوزیون در حکومت اسلامی نمی تونه، واقعا نمی تونه برای اعیاد اسلامی و مذهبی برنامه های شادی تعریف کنه و روز کسالت آوری است اگر پای تلوزیون بنشینی. شما حرف از سینما می زنید در مقابل این حرفتون یه سوال دارم چرا اکثر روستاهامون ماهواره دارن اینجا که خانه ی سینمایی نیست. لب مرزی ها هم که دیگه با یه آنتن معمولی مشتاق دیدن برنامه های اون ور مرز هستند در چه روزهایی در روزهای جشن اسلامی . چرا؟
رسالت تلوزیون خیلی بالاست مخصوصا شبکه ی یک و دو که همه ی نقاط کشور دارند. نباید روز مولود امامی بیاد سیاه و سفید و برنامه های دور انداختنی غرب و نشون بده
.....
به سفر اشاره کردید که تا حدودی تجربه ی زیادی در این زمینه دارم.
اگر سفر از طرف انجمن دینی باشه باید جوان را در جذب به دین بیشتر مشوق باشد تا اینکه امر و نهی و موهاتو بزار تو و چادر چرا نداری و .... برای سفر زیارتی چون مشهد و مناطق جنگی، چنان برخوردهای بدی از خواهر برادرهای مثلا حزب اللهی دیدم که خیلی از بچه ها توبه کردند در سفر بعدی شرکت کنند. چرا؟
مناطق جنوب می ری از اهداف و چگونگی جنگ بگید نه اینکه یکسره نوار نوحه رو باز کنید و روحیه ی جوان مردمو سیم خارداریش کنید.
مخصوصا جوانان امروز طالب محبت اند اگر از طرف کانون اسلامی این رفتار دیده بشه جذب اسلام می شن نه دور بشن.
متاسفانه در کشور ما اسلام فقط دست روی ناله ها گذاشته و از شادیها و تفریحات زمانِ امامان چیزی نگفته.
یارب
چرا همیشه حرفهای خوب می زنیم. چرا همیشه باید لالایی برای خواب کودک مدام بر سینه ی کودک بکوبیم که چی. به نظر ینده این کار فقط خواب کودک را بیشتر می کند و عمیق، نه اینکه بیدار بشه و واقعا مرد میدان عمل باشه.
چرا اسلاممان، مومن غمخوار در این زمان بر دفتر خود نمی بیند.
غمی که امامان عزیزمان می خوردند و موجب حرکت اسلام در مسیر خود شد غمی نبود که با گریه شروع بشه. غم درونی و نهفته در دل این عزیزان بود و در تاریخ ثبت شد. و یارانش در گفتن اهداف این عزیزان می توانند به نتیجه برسانند حرکت اسلام را.
همیشه برای خود بنده این جای سواله که؛ چاه نخلستان چرا معروف شد و تاکنون هم می جوشد اندرونش.
چرا مولایمان علی (ع) گریه می کرد در نخلستان که کسی نبیند و حال همه ی رسانه هایمان گریه ها را نماد کنند. و دنیا بخندند و بگویند تازه خبرش به شما رسیده؟ چرا؟
یادمه، همیشه تا اونجایی که ماه محرم می رفتیم مسجد، برای هر روز حرف خاصی سالها تکرار می شد.
مثلا "روز زخم خوردن حضرت علی (ع)؛ ..... امام وارد مسجد شد. ابن ملجم شمشیرش را مخفی کرده بود. امام گفت: می دونم چی زیر عباته. ولی باز گول شیطان را نخور. و رفت سر سجاده. ...... سر نماز ابن ملجم با دستان لرزانش فرق مولا را شکافت و همهمه ای افتاد و ماجرای مصیبت ....."
بلاخره این اتفاق افتاده و تمام شده ولی مصیبت هم تمام شده و در تاریخ ماندگار. ما نباید که این مصیبت را مدام تازه کنیم و فغان بکشیم و گریه کنیم که چی؟! بعد هم عده ای که مصیبت جنگ را دیدند به یاد مصیبت خود گریه کنند و داغ دلشون تازه بشه.. شده؛ و افسردگی و اورژانسی ... ولی مصیبت دیگری زاییده شده که آن را باید ببینیم
من نمی گویم گریه نکنیم ولی.... بنده به شخصه به این یک جمله؛ بدجوری حالم گرفته می شه و صدها بار هم گریه کنم کمه؛ ولی با تامل چرا ها. چرا؟ چرا؟ چرا؟....
این جمله که وقتی کوفیان شنیدند امام علی (ع) زخمی شده اونهم در مسجد. گفتند: علی و مسجد!!!!!
چرا کوفیان علی را نشناخته بودند. چرا عدالت علی در تقسیم بیت المال نمونه ی عدالت بین بشریت شد.
چرا علی باید گریه می کرد؟
چرا حضرت زهرا (س) بر نداری مولا شکایتی نکرد. اصلا ما اسممونو شیعه گذاشتیم و غمها را از دل اسلام کنونی می بینیم.
....
چرا بعد از عاشورا، حضرت زینب (س) ننشست گریه کنه در حالیکه همه ی عزیزانش سر بریده بر نیزه ها جلوی چشمانش بود و هلهله ی دشمن.
بزرگترین درس حضرت زینب این بود که زیر بار حرف دروغ نریم . زیر بار ظلم سکوت نکنیم. شجاعانه بلند شدند و حکومت شاهان را به رسوایی کشاندند.
....
موضوع اصلی به قول مرحوم شریعتی ؛ زخمهای امامانمان را داد زدند که چطوری مشک در دست حضرت عباس افتاد و بچه های تشنه منتظر او ....
عاشوراییان از تشنگی زبانشان بریده شده بود.
حضرت علی اصغر از بی آبی نمی دانست چگونه آب بخواهد.
وقتی جنازه ی علی اکبر آمد ....
و در آخرین لحظه امام حسین جان؛ چگونه از اسب افتاد و شمر حمله ور شد و ....
بنده به عنوان فرد هنری با نقاشی قهوه خانه ای و سقاخانه ای و شبیه خوانی که حرکت عاشورا را به ما رساندند مخالف نیستم و برای اساتید محترم دعای رحمت دارم. ولی آیا روز گفتن چرایی عاشورا نرسیده؟ از گفتن شجاعت یاران روز عاشوارایی امام گفته بشه. از قیامشان نه از خونشان و گودال قتلگاهشان.
خیلی مشتاق بودم به قدر سنم به قول مامانم حرف می زدم (ولی بیسوادی همیشه اذیت کننده ی روحم بوده و هست. تازگی ها هم که با بچه ها مهد کودکی شدیم رشدمون معکوس جلو می ره!!!!) و این بحث رو ادامه می دادم ولی متاسفانه زمان اندک است و یار می طلبد وقت ما را.
دیروز روز ولادت امام رضا (ع) بود تنها موضوعی که منو خوشحال کرد این بود که یکی از دوستان مشهدیم بهم پیغام تبریک ولادت را گفت. واقعا خوشحال شدم چون ازش انتظاری نداشتم.
اسلام شادی را چگونه تعریف کرده؟ چرا همیشه اندوه و غم را می گویند؟
حرف سر این بود که آیا روز گفتن چرایی عاشورا نرسیده؟ از گفتن شجاعت یاران روز عاشوارایی امام گفته بشه. از قیامشان نه از خونشان و گودال قتلگاهشان.
چرا امام حسین (ع) شب را پرده ای بر آبروی یارانش انتخاب کرد تا هر کس به میل خود برای عاشورا بماند. و امروز چه مشتاقانه خوشحالیم پرده دری کنیم و فاش کنیم کوچکترین اشتباهات را........
حضرت مسیح 2000 سال پیش آمدند و آمدن خاتم پیامبران حضرت محمد (ص) را نوید می دادند برای مردمی که در فراموشی رهنمون می شدند. مدام تکرار. مدام تکرار. تا بلاخره زمان آمدن ختم مرسل رسید وکتاب شریعت را بست. ..
..
واما در ادامه آمدن حضرت مهدی را نوید می دهند تا مردم در فراموشی نروند.آیا تاریخ تکرار نخواهد شد بر اساس تجربه اش. این قسمت برای خود بنده خیلی مجهوله؟!
آیا با همین خرافه پرستی ها و عوام فریبی ها در زمان ظهور حضرت مهدی زمان (عج) تاخیر نمی اندازیم؟!
بحث جالبی در مورد چاه جمکران در کانون قران داشتیم که اینجا لینک کردم. ولی هیچ وقت کارشناس محترم و گرامی به سوال بنده جواب ندادند که حقیقت چاه جمکران که فراتر از یک خواب است چیست؟ خیلی اصرار کردم که اگر حرفی می زنید توضیح لطفا.... ولی جز سکوت چیزی نشنیدم. چرا؟
تاریخ می خوانیم تا عبرت بگیریم از تاریخ، متاسفانه همیشه تاریخ را تکرار می کنیم.
یارب
در شروع تاپیک به سوال و جوابی اشاره کردیم و نقد و تحلیل آن..... در ادامه ی پاسخ کارشناس به غم آخرت می رسیم. باز این نظر بنده ی حقیر است امیدوارم مشتبه نشود که ما علامه ی دهریم. نه! هرگز. ولی به عنوان یکی از هزاران آفریده های خدا حقِ جستجو داریم و نظری.
چرا غم؟
همیشه ما را از بچگی بر گناه ترساندند. مسیر زیبای روشنی را نشانمان نداند.
از نگاه مثبت به قضیه نگاه کنیم. این کارو نکنی جهنم می ری و اون کارو بکنی از آتش عذاب قبر در امان نیستی و ... همه اش ترس چرا؟
چرا نگوییم پله ها اینها هستند اگر می خواهی به نور برسی. به خدا برسی که اصل آفرینش توست. اینگونه عمل کن. چگونگی را بیان کنیم و شوق و ذوق مردم را در رسیدن به خدا، در چشمانشان بیدار کنیم. نه اشکها را روان و روانتر.
به خدا! هیچ دور نمی بینم اگر چنین برنامه ای مثبت ریخته شود برای تبلیغ اسلام، عاشقان صف به صف بر در میخانه عیان خواهند شد.
شوق و اشتیاق مردم در رسیدن به خدا را از صندوقچه ی اسرار آفرینش بگوییم. کسانی که راهی رفته اند و می دانند سوی شمع محفل چه خبر است.
یک مثال ساده، چرا در ماه مبارک رمضان آمار جرائم پایین می آید؟ برنامه های صدا و سیما در حرکت جمعی مردم، به خدا پیش می رود. پس می توان.
درست فردای عید فطر که ماه عزیز تمام شد فیلمها جنایی که روح لطیف شده ی من نوعی را به جدیتِ تمام خط خط می کند که حتی دوام نشستن یک لحظه پای تلوزیون را ندارم.
راهکار چیست؟!
ساده است و ما پیچیده اش کردیم.
یا علی
.....
یارب
حرف از پله شد و یاد ماجرای دیگه مربوط به چند سال پیش(حدود83) ، دوره ی دانشجویی افتادم.
.....
توی مترو بودم و می رفتم.
رسیدم به پله برقی ها، طبق معمول سوار شده و منتظر بودم که به آخر پله ها برسم. تا رسیدم به آخرین پله که پامو بزارم همکف، یک لحظه دیدم چادرمو دارن می کشن؟!
مگه چی شد؟
رضا خان از قبرش بلند شده؟!!!
فقط همون لحظه تونستم بقیه ی چادرو بگیرمو وایستم. نه بابا مثل اینکه نباید وایستم باید هِمّتمو به کار بگیرمو از بقیه ی چادرم مواظب باشم که نره لای دندنه های تسمه ی پله برقی.
یه آقایی اومدن مثل اینکه، پهلون بازیشون گُل کرده بود که می تونه از لای دندنده ها چادرمو بیرون بکشه. هر چه زور بازو زد .... پنبه بودنش عیان شد. بیچاره ضایع شد و گفت: ببخشید خانم! نمی شه، منم عجله دارم.
: خواهش می کنم شما بفرمایید و زحمت نکشید..
مردم هم در رفت و آمد، تئاتر مجانی هم می دیدند!!
گفتم چی کار کنم چی کار نکنم. دستام هم از کشیدن و جدال بین زور بازوی من و دندونهای وحشی پله برقی داشت خسته می شد.
برگشتم به طرف دوربین با ایماء و اشاره و کمک یه دستم : که بابا مگه کورین؟! بیایین کمک. از این ور خنده ام هم گرفته بود و داشت خفه ام می کرد از نخندیدن.
دیدم با یه دست دیگه نمی تونم میدون جنگُ اداره کنم با دو دستم گرفتم و در حال کشیدن.
....
تا اینکه بعد از یه ربع یه آقایی اومدن و گفتن بزارین من بکشم. از یونیفرمشون فهمیدم از مامورین مترو اند.
گفتم: ببخشید یه نفر دیگه هم زور زدند نشد. نمی شه پله رو خاموش کنین؟
: نه! نمی شه حالا درستش می کنم.
: پله رو خاموش کنید راحتتر می شه بیرون کشید.
از من اصرار و از ایشون انکار و زور زدن.
بلاخره تکه پاره های 3/1 چاردم رها شد. اگه ببر بیایون چادرو جویده بودند اینطور نمی شد که دندونهای پله برقی تکه پاره اش کرده بود.
مثل اینکه از مامور باید تشکر می کردم که واقعا کمک کردند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پله رو برعکس هم می زدند کار به راحتی حل می شد.
خلاصه، اومدم سوار مترو شدم تا برسم خوابگاه. حالا خوبه تقریبا کمتر از 3/2 چادر می تونست قسمتهای پاره رو بپوشونه.
فعلا
یا علی
آنچه موجب شد تا دوباره به نوشتن در سایت ادامه دهم ماجرای هفته پیش بود که سرم آمد. هنوز علایمش رنگ به رنگ می شود.
......
گفتند آسانسور گیر داره و زوج و فرده و فوت و فن داره. راستش نتونستم ریسک کنم و در زمان کمی که داشتم زندونی آسانسور بشم.
در مورد بالا، پایین آمدنم؛ خدماتیه ی محترم، خوب به وظیفه اش آگاه بود و مدام سرامیکها رو برق می انداخت.
....
داشت کارهام تموم می شد بین طبقه دوم و اول بودم که یک لحظه سرعتی به اندازه ی نور، نه بابا نور هم کم می آورد در این سرعت با شتابی که داشت... رسیدم طبقه ی اول.
کفشم سُر خورد و به خودم گفتم دیگه تموم شد برو که برسی زودتر از آسانسور هم می رسی!!
با خنده به خانمه گفتم: بابا! ولش کن؛ خوبه آقایی نبود!!!
گفتم: بابا ولش کن؛ خوبه از آقایون کسی نبود.
فقط صدای خنده شو شنیدم که دور شده بودم.
....
کمپوت یادتون نره! اونهم هلو......
یارب
*در سيزدهمين پروازم به اسارت در آمدم
در متن اين خاطرات چنين ميخوانيم: در بعضي از فرهنگها، بعضي از اعداد، نحس هستند و در فرهنگ ما، معمولاً عدد 13را نحس ميدانند؛ شايد به همين دليل است كه سيزدهمين روز از آغاز سال نو را، به بيرون از خانه ميرويم و به كوه و دشت و بيابان پا ميگذاريم كه مبادا نحسي 13، در طول سال جديد گريبانمان را بگيرد و كار دستمان بدهد و اين كه اگر پلاك سر در خانهمان عدد 13است، از شهرداري منطقهاي كه در آن زندگي ميكنيم، ميخواهيم كه به جاي عدد 13، پلاك 1+12 را نصب كند! جالب اين است كه برخي از مسئولان شهرداريها، خودشان اين خرافه را باور كردهاند و پلاكهاي 1+12 را آماده نصب، در كارگاههايشان دارند تا به متقاضيان ارائه دهند.
اما من برخلاف آنها، عدد 13را مبارك ميدانم و براي اين عدد احترام خاصي قائل هستم؛ ميدانيد چرا؟ براي اينكه در سيزدهمين پرواز جنگيام به تأسيسات نظامي دشمن در خاك عراق، هواپيمايم مورد اصابت راكتهاي آنان قرار گرفته و آسيب ديد؛ من كه مأموريت داشتم در ارتفاع 8 هزار پايي، تانكها و نفربرهاي دشمن را بمباران كنم چون سقوط هواپيمايي را كه خلبانش بودم در خاك عراق قطعي ميديدم و اطمينان داشتم كه اسير نيروهاي دشمن خواهم شد.
برخلاف دستورات نظامي كه در ايران به من ابلاغ كرده بودند به ميزان 2 هزار پا، از نقطه پرواز پيش بينيشده، فرود آمدم و در ارتفاع 6 هزار پايي از سطح نيروهاي دشمن بعثي با هواپيماي در حال سقوطم، هدفهاي مشخص شده آنها را با دقت بيشتري نشانهگيري و بمباران كردم كه بر اثر اين تدبير، حدود 22 دستگاه از تانكهاي متجاوزان عراقي منهدم شد و تعدادي از نيروهاي آنها زخمي شدند يا به هلاكت رسيدند.
بعد از اين بمباران كه با چتر نجاتم، از هواپيما بيرون پريدم؛ پريدن همان و فرود آمدن من در جمع نيروهاي دشمن متجاوز همان؛ در اين سانحه، به دليل ناقص عمل كردن چتر نجاتم، با شدت و با تمام وزنم به قرارگاه دشمن برخورد كردم و به افتخار جانبازي نايل آمدم و چون نيروي گريز از مهلكهاي را كه در آن گرفتار آمده بودم، نداشتم، اسيرم كردند و هم زمان، مرا به جمع همرزمان «آزاده»ام اعزام كردند.
آيا شما، كسب 2 افتخار همزمان را، در سيزدهمين پرواز جنگيام، به حساب نحسي عدد 13 ميگذاريد؟ اگر آري، كه من برخلاف شما فكر ميكنم و اگر نه شما هم به جمع كساني كه عدد 13 را «مبارك» ميدانند، اضافه شدهايد؛ پس مقدمتان گرامي باد.
*پس از درخواستهاي مكرر فقط يك جلد قرآن كريم به ما دادند
ميگويند «فرانسوا تروفو» فيلمساز صاحب نام فرانسوي، فيلمي ساخته است با نام «فارنهايت 451» كه من نه آن فيلم را ديدهام و نه كارگردانش را ميشناسم اما حكايت فيلم بر اساس كتاب سوزان هيئت حاكمهاي شكل گرفته است كه «كتاب» را و «كتابخواني» را مانع تسلط خود بر مردمي ميدانند كه اهل كتاب و مطالعهاند؛ پس كتابها را جمعآوري ميكنند و آنها را به آتش ميكشند؛ در اين ميان، جمعي از «كتابخوانان» گرد ميآيند و تصميم ميگيرند براي مقابله با اين تهاجم فرهنگي، هر يك كتابي را برگزيند و متن آن را تمام و كمال به حافظه بسپارد؛ ديري نميگذرد كه هر يك از مردم تحت سلطه آن حكومت، خود كتابي ميشود كه تمام نسخههاي آن به زودي سوزانده خواهد شد؛ در انتهاي فيلم نام هر انسان به نام كتابي تبديل ميشود كه آن را به ياد سپرده است؛ اين يكي «بينوايان» ويكتورهوگو است، آن يكي «هملت» ويليام شكسپير و ديگري «پيرمرد و دريا» ارنست همينگوي.
در دوران اسارت براي شروع كار از آيات الهي مدد گرفتيم؛ آياتي از كلام الله مجيد را كه در حافظه داشتم، به همبندم ميآموختم و دانش رياضي را كه او ميدانست به من منتقل ميكرد؛ آن كه جملاتي از زبان انگليسي ميدانست به ما ياد ميداد و ديگري كه بر ادبيات فارسي مسلط بود، ساعاتي از وقتش را صرف آموزش آن به ديگري ميكرد.
امروز كه روزهاي اسارت را به ياد ميآورم، احساس ميكنم كه ما، هم استاد بوديم و هم دانشجو؛ هم شاگرد بوديم و هم آموزگار؛ هم آموزش دهنده بوديم و هم آموزش گيرنده و با عزمي كه جزم كرده بوديم، محيط اسارتگاهها به دانشگاهي بدل شد كه دانشجويانش به فارغ التحصيل شدن، نميانديشيدند؛ ميخواستند بيشتر بياموزند تا در جمع دانايان، به نيكي از آنان ياد كنند.
مدتها بر اين منوال گذشت و سرانجام پس از درخواستهاي مكرر يك جلد، فقط يك جلد، قرآن كريم به ما دادند تا چشمهامان را با آياتش شست وشو دهيم؛ ساعات اسارتمان چه زود ميگذشت؛ وقتي در فضاي كوچك نمازخانه به ترجمه و تفسير آن آيات شريفه ميپرداختيم و خداوند را با تمام عظمتش احساس ميكرديم كه به ملاقاتمان آمده است و براي ما از «رويش» سخن ميگويد و از «تعالي»حرف ميزند و از «آزادگي»؛ آن گونه كه هرگز در مقابل هيچ چيز و هيچ كس تن به «اسارت» ندهيم؛ اينگونه «آزاده» شديم.
__________________
*بر كنج ديوار گچي سلول جمعيمان، با ناخن نوشتم: «اين نيز بگذرد»
كاغذ در «ابوغريب» حكم كيميا را داشت؛ از كتاب، دوات و دفتر هم كه اصلاً اثري نبود؛ يادم ميآيد در نخستين روز ورودم به اسارتگاه بر كنج ديوار گچي سلول جمعيمان، با ناخن نوشتم: «اين نيز بگذرد» و هرگاه، هر يك از ما چشمهامان به آن نوشته ميافتاد، اميدمان به رها شدن از بند اسارت، افزايش پيدا ميكرد.
روزنامههايي كه به زبان عربي چاپ شده بودند و «صدام» را در لباس نظامي و با ژستهاي آن چناني نمايش ميدادند تا قدرت او را و قدرت ارتش او را، اگر چه كاذب بود به مردم خود نمايش بدهند؛ اين روزنامههاي عربي بين اسراي ايراني دست به دست ميگشت و آنهايي كه كم و بيش عربي ميدانستند، متن آنها را براي ديگران ترجمه ميكردند و با مضحكه كردن صدام، لبخند ميزديم و دروغهاي نظاميشان را تفسير ميكرديم.
يك روز، يكي از اسرا پيشنهاد كرد، روزنامهاي ايراني در اسارتگاه ابوغريب منتشر كنيم؛ روزنامهاي كه فقط يك نسخه داشته باشد و مطالب جديدي را به خواننده ايراني ارائه كند؛ دست به كار شديم؛ هر كدام از ما، هر قطعه سياهي را كه قابليت حل شدن در آب داشت، جمع آوري كرديم؛ از خاكه سيگار گرفته تا ذرات پراكنده ذغال؛ پس مواد اوليه مركبمان تأمين شد؛ چوب كبريتي، پوشال بادآوردهاي، ميخ نازك زنگ زدهاي اگر مييافتيم، ذوق زده ميشديم؛ انگار كه خودنويس نوك طلايي فلان كارخانه خودنويسسازي را يافتهايم؛ پس، قلمهايمان را هم پيدا كرديم؛ حالا مانده بود كاغذ كه اگر تأمين ميشد، نخستين شماره روزنامهمان در ميآمد.
كاغذ در ابوغريب حكم كيميا را داشت؛ از كتاب، قلم، دوات و دفتر هم كه اصلاً اثري نبود اما روزنامه به دستمان ميرسيد؛ يك باره فكري به ذهنمان رسيد؛ استفاده كردن از مقواهاي قوطيهاي پودر لباسشويي كه به ما ميدادند تا هر چند وقت يك بار لباسهايمان را بشوييم؛ فكر خوبي بود، فقط يك اشكال داشت و آن اين كه قوطيهاي خالي را از ما پس ميگرفتند؛ چاره را در اين ديديم كه چند تايي از قوطيها را تكه پاره شده به آنها تحويل بدهيم، در حالي كه تكه پارههايي از آنها را براي خودمان كش رفته بوديم؛ خدا از سر تقصيراتمان بگذرد؛ بعد از آن با خيساندن اين تكه پارهها در آب و لايهلايه كردن آنها و خشك كردنشان در جايي كه نگهباني نبيند، كاغذمان تأمين شد؛ مشكل روزنامه نويسي همين است: مركب، قلم و كاغذ؛ ما چون آنها را داشتيم ديگر غمي نداشتيم.
توي اين روزنامهها كه هر 20 روز يكبار منتشر ميشد و هركدام به اندازه كف دست بود، لطيفه مينوشتيم، جدول طراحي ميكرديم، كاريكاتور صدام را ميكشيديم؛ تا اين كه ششمين شماره اين نشريه لو رفت و به دست نگهبانان اسارتگاه ابوغريب افتاد؛ در آن شماره در كاريكاتوري، فرهنگ مردم عراق را به مضحكه گرفته بوديم؛ فرهنگ آشخوري هر روزه آنها را هنگام صبحانه؛ اين كاريكاتور، آتششان زد و بيش از پيش مراقبت كردند تا مبادا قطعهاي كاغذ به دست ما بيافتد و ما در اسارتگاه ابوغريب توقيف شدن نشريه تك نسخهايمان را پس از نشر ششمين شماره، به تلخي تجربه كرديم و معناي «سانسور» را فهميديم.
يادم ميآيد، شب بعد از لو رفتن نشريهمان، دوستي كه مطالب صفحه طنز و شعر نشريه را مينوشت و اهل شعر و شاعري بود؛ به قصد تقويت كردن روحيه ما، يك بيت شعر خواند كه اميدوارمان كرد:
«آن كس كه اسب تاخت، غبارش فرونشست گرد سم خران شما نيز بگذرد»
شايد اين شعر، با ناخن اسيري بر كنج ديواري از ديوارهاي اسارت گاه ابوغريب نوشته شده باشد.
__________________
*با پوست انار باطري ساختيم
مدتها بود كه از جبهههاي جنگ بيخبر بوديم، نه اسير جديدي ميآوردند كه با احتياط اوضاع خارج از اسارتگاه ابوغريب را برايمان تشريح كند و نه روزنامهاي عربي به دستمان ميرسيد كه با تجزيه و تحليل مطالب آن، به وضعيت جبهههاي جنگ پيببريم؛ بيخبري از اوضاع مناطق جنگي، كلافهمان كرده بود. براي كسب خبر صحيح، مترصد فرصت مناسبي بوديم اما انگار، هيچ خبري نبود؛ تا اين كه روزي، يكي از اسراي ايراني، راديويي ترانزيستوري آورد؛ يكي از اسرا كه راديوساز بود، با ابزاري كاملاً ابتدايي، آن راديو را قطعه قطعه كرد و هر قطعهاش را هر يك از ما در جايي پنهان كرديم تا آبها از آسياب بيافتد؛ مأموران عراقي، اسارتگاه ابوغريب را زير و رو كردند و تمام سوراخ سنبهها را گشتند اما از راديو اثري پيدا نشد كه نشد. انگار زمين دهان باز كرده بود و راديوي آنها را بلعيده بود؛ غائله كه ختم به خير شد، همان دوست راديوسازمان، قطعههاي جدا شده راديو را كه هر يك از ما در كنجي پنهان كرده بوديم، سر هم كرد و راديو راه افتاد؛ حالا راديو داشتيم و ديگر ميتوانستيم ساعات پخش اخبار از راديو ايران، خبرهاي درست را بشنويم و از اين طريق نيرو بگيريم و روحيهمان را بازسازي كنيم.
مدتي اين گونه گذرانديم تا اين كه باطري راديومان تمام شد و دوباره در بيخبري مطلق مانديم؛ يك روز، يكي از اسرا گفت: «اينها چرا به ما ساعت نميدهند تا اوقات شرعي را از روي آن تشخيص بدهيم و فرايض دينيمان را به موقع به جا بياوريم» حرف او را به نگهبانهاي اسارتگاه گفتيم؛ چند ماهي پافشاري كرديم تا سرانجام، يك ساعت ديواري برايمان آوردند؛ ساعت كه به دستمان رسيد، موقع پخش اخبار راديو ايران، باطرياش را در ميآورديم و به راديو ترانزيستوريمان ميانداختيم و خبرهاي جبههها را ميشنيديم و دوباره، باطري را به ساعت ميانداختيم تا كار كند و منتظر ميمانديم تا نوبت بعدي پخش خبر.
در اين ميان، آنهايي كه مأمور شنيدن اخبار ميشدند، خبرها را براي ديگران تعريف ميكردند، چرا كه امكاني نبود تا همه ما همزمان، برنامه خبر راديو را بشنويم؛ اگر نيروهاي دشمن پي ميبردند كه ما راديوشان را پهلوي خودمان نگه داشتهايم، دمار از روزگارمان در ميآوردند.
2 ماهي نگذشته بود كه باطري ساعتمان تمام شد؛ به نگهبانها گفتيم؛ باطري نو به ما دادند؛ 2 ماه بعد، باطري ديگري گرفتيم و اين عمل، چند بار تكرار شد؛ تا اينكه يكي از مأموران به زود تمام شدن باطري ساعت ديواريمان شك كرد؛ او گفت «نميشود باطري ساعت ديواري اين قدر زود مستهلك شود»؛ وقتي ديديم كه او شك كرده است، دوست راديوسازمان، در كوتاهترين زمان ممكنه، راديو را قطعه قطعه كرد و دوباره هر يك از ما قطعهاي را در جايي پنهان كرديم؛ مأمورهاي امنيتي در پي يافتن راديو اسارتگاه ابوغريب را زير و رو كردند و سرانجام، دست از پا درازتر به دفتر كار خودشان برگشتند. چند روزي بدون راديو مانديم تا آبها از آسياب بيافتد و بعد از آن، دوست راديوسازمان، قطعههاي جدا شده راديو را سر هم كرد و دوباره راديو ترانزيستوريمان راه افتاد اما در پي چارهاي ميگشتيم تا خودمان يك باطري اختراع كنيم تا كمتر از باطري ساعت براي راديو استفاده كنيم و سرانجام بعد از كلي مشورت و تبادل نظر و بهرهگيري از دانشهاي فني ساير اسرا، پيبرديم كه از پوست انار ميشود، باطري تهيه كرد و براي مدت نه چندان طولاني، از نيروي آن راديوي ترانزيستوري را، راه انداخت.
ما كه عادت كرده بوديم هر چيز دور انداختني را براي روز مبادا در گوشهاي از اسارتگاه پنهان كنيم، پوست انارهايي را كه از مدتها قبل پس انداز كرده بوديم، روي هم ريختيم و در آب جوشانديم و با مشقت بسيار، خميري از آن به دست آورديم كه تا اندازهاي، خاصيت الكتريسيته داشته و ميتوانست راديوي ما را روشن نگه دارد؛ با اين ترفندي كه به كمك آن دوست راديوسازمان و ساير بچهها به كار گرفتيم، استهلاك باطري ساعتمان كاهش پيدا كرد و ديرتر از دفعات اوليه، براي ساعت ديواريمان تقاضاي باطري ميكرديم.
امروز كه آن خاطرات را به ياد ميآورم و به همدليها و يك رنگيهايي كه در اسارتگاه ابوغريب داشتيم، فكر ميكنم و به هوش سرشار و باورهاي آنان كه با من همبند بودند، ميانديشم، خودم را فارغ التحصيل از دانشگاهي ميدانم كه دورهاش، نه 4 سال و نه 7 سال كه 18سال بود و افتخار ميكنم كه اين دورهي 18ساله دانشگاهي را، در اسارتگاه ابوغريب و زندان امنيتي عراق، با موفقيت به پايان رساندهام. اميدوارم تلاشهاي من و همرزمانم كه در راه دفاع از آب و خاك و دينمان، آزموده شدهايم، مورد قبول درگاه حضرت باري تعالي و مردم قدرشناس ايران، قرار گرفته باشد؛ ان شاءالله.
__________________
بعد از 14 سال اسارت از خداوند اجازه گلايه كردن خواستم
شبي از شبهاي دوران اسارت، دلم گرفت؛ 8 سالي را در «ابوغريب» گذرانده بودم و 6 سالي ميشد كه مرا از جمع ايرانيان همبندم جدا كرده و در جايي ديگر، زندان امنيتي عراق، در يك سلول انفرادي نگه داري ميكردند؛ در آن شب به ياد كشورم افتادم؛ به ياد همسرم و به ياد تنها فرزندم كه پسر بود؛ در ابتداي اسارتم 4 ماهه بود و در آن شب حدوداً 14 ساله! از ذهنم گذشت كه «اگر مرا ببيند، ميشناسد؟» و به فكر افتادم «اگر من او را ببينم، چه طور؟» قلبم فشرد و رو به خدا كردم و آن گونه كه فقط او ميشنيد، گفتم «آيا به من اجازه ميدهي كه گلايه كنم؟» سكوت حاكم را به رضايت تعبير كردم و گلايههايم شروع شد؛ تا دير وقت، من ميگفتم و او ميشنيد و بعد از آن، به خواب رفتم.
فردا و پس فردا و پس آن فردا، ديگر كلامي به زبان نياوردم و حتي به هيچ چيز فكر نكردم؛ در سومين روز كه نگهبان، غذاي ظهر مرا از دريچه مخصوص تحويل ميداد به ناگهان، در تاريك، روشني سلول انفرادي، چشمهايم به مارمولكي افتاد كه از روزنه سقف، به من خيره شده بود؛ اتفاقي كه به نظرم كاملاً غريب آمد؛ نگهبان كه رفت، من و مارمولك، مدتها به يكديگر خيره نگاه كرديم و سرانجام او هم رفت؛ ديدن مارمولك مرا به فكر كردن واداشت و مانند معبري كه خوابي را تعبير كند به كنكاش در مورد اين قضيه پرداختم تا ظهر روز بعد كه باز هم همان اتفاق افتاد؛ هر 2 به يكديگر خيره شديم و در چشمهاي هم نگريستيم اما اين بار او نزديكتر آمد؛ تأثيري عميقتر بر ذهن من گذاشت و باز هم رفت؛ روز ديگر هم بر همين منوال گذشت و روزهاي ديگر هم؛ چيزي حدود 2 ماه از همان روزنه و در همان ساعت ميآمد و ساعتي مرا به خود مشغول ميكرد و ميرفت و عجيب اين كه هر بار به من، نزديك و نزديكتر ميشد تا جايي كه در روزهاي بعدتر، كل سقف سلول انفرادي مرا، با آزادي تمام طي ميكرد و بعد از آن به من چشم ميدوخت.
اگر چه پيام را، در 2 ـ 3 روز نخست حضور مارمولك، دريافت كرده بودم، چشمم به راه بود كه آخر اين بازي به كجا ميانجامد؟ من پيام واضحي را طلب ميكردم؛ ظهر روز بعد، مارمولك نيامد؛ به ديدن هر روزهاش عادت كرده بودم، ظهر روز بعد هم از او خبري نشد و فرداي آن روز هم، بر همين منوال اما نااميد نشدم؛ حس غريبي به من ميگفت كه خواهد آمد و سرانجام آمد اما اين بار، نه به تنهايي، بلكه با 2 مارمولك كوچكتر از خود؛ گويا كه فرزندانش بودند و اين بار، پيام كامل شد «در مقابل تهديدها و تطميعهاي دشمن، مقاومت كن. تو، با كارنامهاي پربار، به آغوش ميهنت و به آغوش خانوادهات، باز خواهي گشت» پيام كه دريافت شد و بر جانم نشست، ديگر مارمولكها را نديدم. انگار كه هر 3، دود شده بودند و رفته بودند هوا.
اين پيام، مرا كه شكننده شده بودم، در مقابل ناملايمات دوران اسارت بيش از پيش مقاوم كرد.
__________________
*در تنهايي اسارت به قدرت لايزال خداوند بيشتر ايمان آوردم
بايد اعتراف كنم گاهي اوقات اسارتم را كه در زندان امنيتي عراقيها ميگذراندم، بيشتر از زماني كه در اسارتگاه ابوغريب بودم، دوست دارم؛ در دوره اول اسارتم كه حدود 8 سال به طول انجاميد در جمع همبندانم، فرصت تأمل و تعمق نداشتم؛ سلولهايمان كوچك بود و تعداد اسرا بسيار؛ در آن سلولها به راحتي نميشد خوابيد. به راحتي نميشد نشست و حتي به راحتي نميشد ايستاد؛ در اين چنين مكاني، هر كس در پي روحيه دادن به ديگري بود؛ در اين مكان اگر كسي مينشست تا به مسألهاي فكر كند و انديشهاش را به پرواز درآورد آن يكي شروع ميكرد به تعريف كردن خاطرهاي خوش يا لطيفهاي، مبادا كه روحيه دشمن ستيزي دوستش آسيب ببيند؛ اسير در ابوغريب حق نداشت خموده شود، چون اين خمودگي ممكن بود روحيه سايرين را بشكند و آنها را در مقابل خواسته دشمن متزلزل كند.
اما در «زندان امنيتي عراق» كه پس از تصويب قطعنامه 598 مرا به آنجا منتقل كردند، وضع فرق ميكرد. آنجا، همه ايراني بودند و اينجا من تنها ايراني بودم؛ آنجا تعدادي هم سلولي داشتم و اينجا من تنها بودم؛ آنجا همه باهم بوديم و اينجا، كسي غير از من نبود.
در تنهايي سلول زندان امنيتي عراق كه ابعادش حدود 180 در 260 سانتيمتر بود، احساس ميكردم پادشاهي هستم كه در قصري زندگي ميكند اما تنها؛ هرگز نميدانستم كه 10 سال از عمرم را در انزوا خواهم گذراند.
اما چه خوب؛ در تنهايي است كه آدم ميتواند فكر كند؛ در تنهايي است كه آدم ميتواند انديشهاش را به پرواز درآورد و در تنهايي است كه آدم ميتواند با خداي خويش راز و نياز كند و از او نيرو بگيرد.
شايد در اين 10 سال بود كه من خدا را بهتر شناختم و به قدرت لايزالش بيشتر ايمان آوردم؛ شايد در اين 10 سال بود كه تابش هر نور اميدي را در قلبم تفسير ميكردم و حركت هر جنبندهاي را به فال نيك ميگرفتم؛ شايد در اين 10 سال بود كه ايمان آوردم خدا خالق زيبايي است و هرگز زشتي را او نيافريده است؛ شايد در اين 10 سال بود كه من به مفهوم اين كلام پيبردم «چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد» و چه شبها كه در سلول تنهاييام، كه به قصر پادشاهي تنها ميمانست، چشمهايم را شست و شو دادم تا زيباييهاي بيشتري را ببينم؛ آري، چشمها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
حسین لشکری اسوه فداکاری و ایثار برای تمامی جوانان است.
شهادت ، میراث جاودانی است كه در تمامی اعصار به امت اسلامی، عظمت و بالندگی داده و شهیدان حماسهسازان نستوهی هستند كه با شهادت و ایثار جان خویش حیات معنوی را در كالبد جامعه تزریق میكنند.
هشت سال دفاع مقدس و ظهور تربیت یافتگان فرهنگ عاشورا و طلوع ستارگان درخشانی چون آزاده جانباز امیر خلبان حسین لشكری، خود به تنهایی عظمتی سترگ را موجب گردیده است. آری، دفاع مقدس ملت نستوه ایران بستر طلوع و بالندگی این چنین فرزانگانی بود كه به یك اشاره دوست، ره صدساله را یك شبه طی نمودند و آسمان و عرش برین را تا ابد جایگاه عزت و سربلندی خویش قرار دادند.
زندگینامه ی حسین لشکری :
در 20 اسفند 1331 در روستای ضیاآباد قزوین متولد شد. دوره تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به قزوین رفت. در سال 1350 پس از اخذ دیپلم برای انجام خدمت سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد. همان موقع با درجه گروهبان سومی در رزمایش مشترکی که بین نیروی زمینی و هوایی انجام می گرفت، حضور داشت و با خلبانان شرکت کننده در رزمایش آشنا شد. پس از آن شور و شوق فراوانی به حرفه خلبانی در وی ایجاد شد؛ به طوری که پس از پایان دوره سربازی در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کرد و پس از موفقیت به استخدام نیروی هوایی درآمد.
در سال 1354 پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران، برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا اعزام شد و با درجه ستوان دومی به ایران بازگشت و به عنوان خلبان هواپیمای شکاری اف – 5 مشغول به خدمت شد. ابتدا در پایگاه تبریز مشغول به کار بود ولی با شدت گرفتن تجاوزات رژیم بعث عراق به پاسگاه های مرزی جنوب و غرب کشور، برای دفاع از حریم هوایی میهن اسلامی به دزفول منتقل شد.
26 شهریور 1359 که صدام طی نطقی در جلسه مجمع ملی عراق به صورت یک جانبه قرارداد 1975 را جلوی تلویزیون پاره کرد و جنگنده هایش مناطق مهران و قصرشیرین و همچنین پاسگاه های برزگان، سوبله، صفریه، رشیدیه، طاووسیه، دویرج و فکه را به آتش کشیدندلشگری پیشنهاد داد در حمله تلافی جویانه هنگام ورود به خاک عراق هواپیما های ما در ارتفاع پایین پرواز کنند و با فاصله هدف را رد کرده و هنگام بازگشت به خاک خودمان هدف را بزنند. ولی سرگرد "ورتوان" که فرمانده عملیات بود این پیشنهاد را نپذیرفت و قرار شد در ارتفاع هشت هزار پایی و با سرعتی حدود 900 کیلومتر در ساعت عملیات آغاز شود. هواپیمای لشگری مسلح به راکت بود و لیدر او "ورتوان" بمب می زد.
پس از بازدید هواپیما از نظر فنی، فرم صحت هواپیماها را امضا کرده و به مکانیسین پرواز دادند حسین آماده شد تا عزت خدشه دار شده ی خودش و مردمش را آتش کند و بر سر دشمن بریزد.
آن روز آنها دومین دسته پروازی بودند که در خاک عراق عملیات می کردند. دسته اول با حمله خود پدافند عراق را هوشیار کرده بود. لذا به محض عبور از مرز گلوله ها به سمت آنها شلیک شد. اندکی بعد هواپیماها روی نقطه هدف رسیدند. گرد و خاک ناشی از شلیک توپخانه عراق وجود هدف را مسجل کرده بود. هر دو برای شیرجه آماده شدند. کمی جلوتر در پناه تپه ای چندین دستگاه تانک و نفربر استتار شده بودند. حسین از لیدر اجازه زدن هدف راگرفت. قرار بود هر دو به صورت ضربدری از چپ و راست یکدیگر را رد کرده هدف ها را منهدم کنند. لشگری زاویه مخصوص راکت را به هواپیما داد و نشان دهنده مخصوص را روی هدف تنظیم کرد اما ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد:
"به هر نحو توسط پدال ها سکان افقی هواپیما را به سمت هدف هدایت کردم. در این لحظه ارتفاع هواپیما به شش هزار پا رسیده بود و چراغ هشدار دهنده موتور مرتب خاموش و روشن می شد. شاسی پرتاب راکت ها را رها کردم در یک آن 76 راکت روی هدف ریخته شد و جهنمی از آتش زیر پایم ایجاد کرد.
از این که هدف را با موفقیت زده بودم بسیار خوشحال بودم. ولی می دانستم با وضعی که هواپیما دارد قادر به بازگشت نیستم. درحالی که دست چپم بر روی دسته گاز موتور بود دست راستم را به سمت دکمه ایجکت بردم. دماغ هواپیما در حالت شیرجه بود و هر لحظه زمین جلوی چشمانم بزرگ و بزرگ تر می شد. تصمیم نهایی را گرفتم و با گفتن شهادتین دسته ایجکت را کشیدم و از این لحظه به بعد دیگر چیزی یادم نیست."
"شب بدون هیچ دلیلی خوابم نمی برد و کلافه بودم. صبح جمعه دلشوره داشتم و مرتب منتظر خبر بدی بودم. ساعت 9 صبح تلفن زنگ زد. شخصی از ستاد نیروی هوایی بود و آدرس خانه را می خواست. هر چه اصرار کردم بگوید چه خبر شده قبول نکرد و گفت تلفنی نمی شود.
به ناچار آدرس منزل پدرم را دادم و به انتظار نشستم. کمی بعد یک سرهنگ آمد و بعد از کلی حاشیه رفتن عاقبت گفت چه اتفاقی افتاده . به حال خودم نبودم و فقط آرزو می کردم کاش اشتباه شده باشد. وقتی به خود آمدم شنیدم که سرهنگ می گفت: ما داریم تلاش می کنیم از طریق سیاسی او را پس بگیریم."
حسین چشم باز کرد و خود را میان دود و غبار آتش در محاصره چکمه پوش های عراقی تنها دید.
"من اول سعی کردم دست پیش را بگیرم! در اولین بازجویی با دعوا و تندی به عراقی ها گفتم چرا هواپیمای مرا زدید؟ من اشتباهی وارد خاک شما شده بودم، عراقی ها با عصبانیت می گفتند با سرعت 980 کیلومتر در ساعت و با هواپیمای مسلح به بمب و موشک راه را اشتباهی آمده بودی ؟! این بود که جریان بازجویی ها عوض شد.."
حسین از آن روز تا سه ماهه بعد در سلول انفرادي بود و پس از آن در مدت 8 سال در كنار 60 نفر از ديگر همرزمان در يك سالن عمومي و دور از چشم صليب سرخ جهاني نگهداري ميشد اما پس از پذيرش قطعنامه وي را از ساير دوستان جدا كردند و به سلول انفرادی منتقل کردند و حسین ده سال تمام اسیر تنهایی زندان بود .
ده سال بدون هم زبان و همدم تنها با رادیوی ترانزیستوری که خودش ساخته بود از بیرون زندان خبر دار می شد. بعد از مدتی با زندانبانان به بهانه آموزش زبان انگلیسی ارتباط برقرار کرد و هم او بود که خبر آزاد سازی خرمشهر را به سردار داد.
"عراقی ها به "ایران" می گفتند "خمینی"، این سرباز گفت: خمینی هرچه مردم ایران بوده، ریخته توی خوزستان، و ما را از خرمشهر بیرون کرده"
لشكري مردی که بهترین خاطره اش از اسارت لیوان آب خنکی است که از سرباز عراقی در نوروز 74 می گیرد 12 سال در حسرت دیدن یک برگ سبز، یک منظره و حسرت 5 دقیقه آفتاب بود. وی سرانجام پس از 16 سال اسارت به نيروهاي صليب سرخ معرفي شد و دو سال بعد یعنی پس از 18 سال اسارت، در 17 فروردين 1377 به خاك وطن بازگشت.
امير حسين لشكري بعد ها در یاد آوری دوران اسارت و تحمل شکنجه ها و آزار های آن دوران می گوید:" شکنجه ها دو نوع بود، روانی و فیزیکی ، بازجویی های شدید ، بی خوابی ، توهین، شوک برقی، اعدام صوری.
امام(ره) گفتند که جنگ برای ما نعمت است، من در اسارت معنی این را فهمیدم،من در اسارت ، زندگی را دوباره شناختم، خدا را دوباره شناختم، خودم را دوباره شناختم."
|
امیر سرتیپ خلبان حسین لشکری در مصاحبه با رسانه های جمعی در سال 1387 (مقارن با سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی) گفت: اعتقادات مذهبی و مکتبی سربازان ایرانی مهمترین عامل مقاومت آنها در مقابل فشارهای روحی، روانی و جمسی بعثی ها بود. الان هر یک از ما به عنوان نماینده جمهوری اسلامی در هر جای دنیا که باشیم باید با نوع نگرش و رفتارمان اذهان عمومی را نسبت به مسائل ایدئولوژیکی نظام روشن کنیم. لذا وقتی به اسارت دشمن درآمدیم با تاسی به سیره اهل بیت(ع) و به خصوص حضرت موسی بن جعفر (ع)، تمسک به دین و اهداف آن و بررسی و تفکر در آن خود را از گزند ترفندهای دشمن حفظ کردیم. |
وی در طول 18 سال اسارت بارها توسط دژخیمان صدامی شكنجه شد، اما با عزمی استوار و صبری حیرتانگیز در برابر مرارتها و سختیهای ناشی از آن آزمون بزرگ، مقاومت و ایستادگی كرد.
امير خلبان آزاده حسين لشكري اولین اسیر ایرانی که رهبر انقلاب وي را سيدالاسرا ناميد، شامگاه یکشنبه 8ا مرداد بر اثر عارضه قلبی از اسارت خاک آزاد شد.
قریب 18 سال اسارت از آن رادمرد اسطورهای از مقاومت و مدال افتخاری برای نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ساخته بود و وجود نورانی او که علاوه بر این اسارت طولانی جانباز دفاع مقدس نیز بود به ما میآموخت که خداوند آدمی را تا چه میزان نیرومند آفریده است و توانی که او در اراده بندگان مجاهدش به ودیعه دارد تا چه حد بیپایان است
«من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا»
از خداوند متعال برای آن روح به حق واصل شده علو درجات و برای خانوادهاش و نیز همه ما بازماندگان از او صبر و اجر مسئلت میکنیم.
بنام زیبا آفریدگار هستی
" دلی دیگر پرواز کرد، عروج پیامبرگونه اش مبارک "

( در مرگ من
عارف به وجد می آید
جاهل شیون می کند
عاقل عبرت می گیرد
نادان اشک می ریزد
و محرم اسرار، غزلی از برای وصال می خواند . )
از : تاگور

آفرین به سکوت و درد و زخمه
امروز با شنیدن خبری تمام تنم لرزید و گریه کردم.
هنوز هم شوق آمدن حضور عزیزی زخم خورده از اسارت، یادمه . انگار پدر من بود که از اسارت سالها درد می آمد در آغوش وطن.
دیگر از او خبری نشد بارها در اینترنت جستجو کردم تا گزارش کوچکی از احوال ایشان بیابم ولی دریغا از یک خبر کوچک؛ او هم فراموش شد چون جانبازان دلیر آسایشگاهها . (چرا؟)
چرا او هم بی نشان شد در کوچه های غریب ایران.
بارها از بی خبری از وی دلتنگ شدم تا ....
تا دیروز که خبر داغ رفتنش واقعا دلشکسته ام کرد. (چرا؟)
آزادگی به آزادمرد زیستن بوده که این عزیز واقعا زندگی کرد در آزادگی.
آزاده ی سرافراز حسین لشکری هم به جمع سبکبالان پیوست! اما چه زود! (چرا؟)
واقعا حالم بده.
دیروز کمی گریه کردم حالم تا امروز هم بد می شه. ( واقعا مریم با خود چه کردی ! نعمت گریه هم از تو قهره و رخت از وجود تو بر گرفت . اینو از سکوت سرد آسایشگاه بپرس تو بی تقصیری . )
زندگی آزادمردان چه عجیب رقم می خورَد 18 سال در اسارت و بعد هم در وطن غریبانه رفتن.
این قسمتش حالم و بد می کنه واقعا تو فکر زندگی آزادمردان و بزرگمردانم ؛ چرا با غریبی توأمه.؟!
آخه چرا باید این عزیزانمون رفتنی بشن و ما موندنی ؛ اصلا دلم بدجوری گرفته و بهونه می گیره بهونه ی رفتن و با عشق رفتن .
.....
بلند شو مریم !
دیگه ننویس باز حالت بد شد نگی نگفتی هااااااااااااااااااااااااااااا !
شهیدان ! نظری گذرا بر این دلشکسته ی مریم
****

شهیدان محفل گرمتان خوش باد که دوستان را به گرمی می طلبید.
****
یاعلی
یارب
امروز دیداری داشتم با استاد گرامی جناب آقای آقامیری عزیز.
استاد لطف کردند و در شهر تبریز نمایشگاهی از آثارشونو گذاشته بودند. رفتار و اخلاق هنرمندی که برام جالب توجه بود وجای تشکر و قدردانی دارد این بود که به احساسات جوانان هنردوست احترام گذاشته و دور میز گفتگو پذیرفته بودند.
استاد گرامی در نهایت بی تکلفی به عنوان یادگاری در دفتر بچه ها قلم برداشته و ار نقوش سحر آمیز هنر نگارگری برگرفته از وجودشونو برای بچه ها هدیه می کردند که در کمتر هنرمندی این رفتار نمودار می باشد.
واقعا استاد ممنون. خسته نباشید.
یادمه ذوق و شوق دیدن استادی (نویسنده) منو به محل نشر ایشون کشونده بود با تمام ذوق و شوقم از استاد خواستم دست خطی برام بنویسند و یا امضایی به عنوان یادگاری پیشم داشته باشم استاد ؟ حتی از یک امضای خشک و خالی هم تفره رفتند و توی ذوقم زدند. ایشون با زبان بیزبانی می خواستند که از کتاباش بخریم تا روی صفحه اش امضای با نام خوشونو بنند. خوب اونوقت من همین که با هزینه ای خودمو به اون آدرس رسونده بودم کلی بود و اون روز مقدور نبودم دوباره کتابی بخرم. بنابراین از اون روز کمی ا سایه ی اساتید محترم و نامی فراری شدم .
ولی امروز با رفتار فوق العاده مهربانانه ی استاد علیرضا آقامیری که وقتشونو گذاشته بودند و برای بچه ها نگارگری می کردند خوشحال شدم. اگر چه من نمونه اثری از ایشون ندارم چون دیر رسیدمو و باید زودتر خدمت می رسیدم ولی برای چند نفری کهاونجا بودند برای احساساتشون جواب مثبت دادند که قابل ستودنی بود.
انشاءالله بازم ببینموتون استاد.!!!!
یارب
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)
السلام علیک یا ابوالفضل العباس (ع)
بهانه ای برای حضور
بهانه ای برای یاد عزیزان
همه چیز به یک بهانه تعریف می شود؛
بهانه ای برای معنیِ جوششِ درون
....
عزیزان زخم خورده از جنگ!
شیران دیروز و زاهدان امروز
زنده باشید که به حرمت وجودتان ما زنده ایم.
پس همیشه زنده بودنتان را از خدای مهربان و کریم خواستارم و این ذکر دستان نیاز کوچک من به درگاه الهی است.
....
امروزتان نه! هر نَفَسهایتان مبارک باشد بر ایام تقویم عمر سبزتان.
یا علی
یارب
آن دم که چون سیمرغی به معبد رسیدم، پرهایم شکست
وجودم شعله ور شد در جرقه های آتش بال ققنوس
ولی زایشی نشد از بهر این آتش
وجودم، خاکستری شد از آتش عشق
....
و چه نزدیک است پندارهایی که دور می انگاشتیم
و چه دور شد اندیشه ای که در این میان می پنداشتیم
الوداع یاران
الوداع عزیزانیارب
سلام بر ماه خدا
سلام بر عزیزان یاد شده ی خدا در این ماه
سلام بر شعبان که سراسر عشق است و مهر
چه زیبا بر ورق ورق تاریخ شعبان، عشق جاری شده است اگر بیشتر بنگریم و عمیق.
...
عشق در این ماه از حسین جریان گرفته تا شورِ آمدن دلربای جهان: مَهدی
سلام بر سالار عشق
سلام بر حسین، جلوه ی عشق کمال
سلام بر حسین، بر سر مکتب آئین زمان
یا حسین جان ادرکنا
...
سلام بر ایثار
سلام بر ابوالفضل العباس، ای همه احساس و ایثار
یا ابوالفضل العباس ادرکنا
...
سلام بر سجاد
سلام بر ذاکر زمزمه های عشق و ایمان در مقام کُرنش بیکران هستی
سلام بر جوانان عاشق رهپوی کمال
سلام بر علی اکبر حسین
...
یا زینب جان ادرکنا
یا زینب جان که جلوه ی صبرت، حسین را بر ما شناساند.
یا زینب جان که نام حسین بی یاد تو هرگز؛
یا علی جان که حسین از نانِ سفره ی تو، حسینی را در جهان آواز داد و بی یاد زهرای مرضیه هرگز؛
سلام بر پیام آور مکتب اسلام؛ رسول الله (ص)
سلام بر همه ی عاشقان دنیا
سلام بر علی اکبرهای دنیا
سلام بر ابوالفضل های دنیا
و
....
جدولی از عاشوراست این ماه
جدولی از عشق ایران است این ماه
جدولی از شور و احساس یک ایرانی است این ماه
تا ...
تا به یقین، منتظر مهدی باشیم
نه به دست خالی
نه به حال انتظار، جاده ها پوییم
نه!
باید جاده ها را برای آمدنش هموار سازیم
اگر دست خالی بنگریم آمدنش را، مسلمان نیستیم
اگر بر شعارها بخوانیم آمدنش را، نه!
نه، هرگز مسلمان نیستیم.
پس مسلمانی را درسی دیگر بیاموزیم از مکتب حسین (ع) تا نور پای مهدی (عج)
انشاءالله
....
امید واژه ی زیبایی است به شرط وجود،
امید واژه ی زیبایی است به ترک وطن،
همه ی عمر می روی و می روی و به جایی می رسی که می گویند به آخر جاده چیزی نمانده، به خود می رسی؛ توشه ات را می یابی، خالی! دستانت را می پویی زخم خورده!
وادی رحمت کجاست؟ همین کویری که می بینی و تصویر خیالی خوابیده بر آن، امید توست که عمری از همه گذشتی و آمدی، کویر با سرابهای وجودش تو را به انتظار نشسته است.
کویر هم زیباست اگر همه، آن را کویر می بینند تو آن را خود بدان و ذات خویش.
زمین گرم و تفتیده را باید شخم زد و نفَسی دوباره داد تا زنده بماند و جاده ها را بسازد .....
پشت سر، راه آمده را جستجو مکن که اندیشه ات را می شکافد؛ صخره هایی که پیمودی، قصرهایی که گذاشتی، حوریانی که ندیدی و باغهایی که یک لذت از میوه ی آن نچیدی و آمدی.
گذاشتی و گذشتی و کنون رسیدی به امیدی که ساخته بودی از شنیده ها و رسالت انبیاء و امامان درون خود.
امام درون خویش را ندا می دهی و تو به انتظار بنشین که تو را پاسخی گوید؟!......
خدایا! معبودا! کنون به معبد رسیده ام. جاده ای بیکران در پشت معبد پیداست که شروعش را هنوز نمی دانم.
جاده از معبد، نَفَس می گیرد و من تهی از درک این نَفَسها.
پس ابتدای این راهم و من جاهل از سوسوی نور
...
السلام علیک یا ابوالفضل العباس (ع)
بهانه ای برای حضور
بهانه ای برای یاد عزیزان
همه چیز به یک بهانه تعریف می شود؛
بهانه ای برای معنیِ جوششِ درون
....
بنده ی حقیر، به نام امروز هیچ اعتقادی ندارم شاید برین باشد که هنوز عمق آن را درک نکرده ام. نمی دانم؟!! شاید ....
شاید هم قید بندی نباید این عشق بشناسد همین.
عقیده برین دارم که همه ی ایام، روزِ این عزیزان می باشد نه فقط تنها یک روز از سال.
ولی آمدم تا به بهانه ای که نام امروز را بر تقویم ظاهر ثبت کرده اند ذکری و زمزمه ای بر خفته دلان و بر این دل خفته ی خود نیز گفته باشم هر چند کم سو باشدش.
آمدم تا یادی تازه کنم از وجود نَفَسهای عزیزانی که در کنج خلوت آسایشگاهها آرامند و از دیگران هیچ انتظاری بر یاد کردنشان ندارند.
.... هستند از شیرمردانی که هنوز زندگی می کنند و ما غافلیم.
حقیقت را بگوییم و اغراقی نه، آیا باید رستم و سهرابها را در شاهنامه ها بیابیم؟!
آیا باید پوریای ولی ها را در تاریخ بستاییم؟!
آیا باید شیرمردان عرصه ی نبرد و شجاعت را در کتب، ورق بزنیم؟!
آیا ...
آیا باید سربازان گمنام را وقتی به مزار سنگی رسیدند یاد کنیم؟!
...
نه؛ این رسم انسانیت نیست.
...
عزیزان زخم خورده از جنگ!
شیران دیروز و زاهدان امروز
زنده باشید که به حرمت وجودتان ما زنده ایم.
پس همیشه زنده بودنتان را از خدای مهربان و کریم خواستارم و این ذکر دستان نیاز کوچک من به درگاه الهی است.
....
امروزتان نه! هر نَفَسهایتان مبارک باشد بر ایام تقویم عمر سبزتان.
از عشقِ درون، تبریکات می گوید این خواهر کوچکتان
پاینده باشید
یا علی
یارب

می نویسم از ناکجاباد ندانستن ها
می نویسم از بودن خود و ندانستن ها
....
امروز بعد از 20 سال عکسهای عزیزی دستم رسید و دیدم آنچه شنیده بودم.
سال 66 علیرضای ما عروج کرد و ما را عاشق خود رها در کوچه های جستجو
و امروز بلاخره عکسها از صندوقچه ی اسرار بیرون شد و ما دیده به دیدار دوست، نورِ چشمی گرفتیم.
....
سالها طول کشید تا سرّ عشق دلبران آمد پدید
سالها در کشف اسرار هستی پر کشید
....



